تبليغاتX
بهانه
 

 

یه بهونه واسه نوشتن هر چیزی کافیه !مگه نه؟!

گفتمش میخری؟

پرسید چند؟!

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود


 

نوشته شده توسط سمانه در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 6:4 موضوع | لینک ثابت


طبیعت

یه بهونه واسه نوشتن هر چیزی کافیه!مگه نه؟ به بهونه پاییز قشنگ سراغ جبران خلیل جبران رفتم.من اگه هیچی نگم بهتره .از زبان جبران طبیعت وصف قشنگ تری داره.

 

 

من شنیدم جویباری مویه کرد ٬مانند بیوه ای که بر مصیبت مرگ فرزند خویش شیون میکند٬پرسیدم: "چرا میگریی ای جویبار پاکیزه من؟"

و جویبار پاسخ گفت:"زیراناگزیم به شهری بروم که در آن آدمی مرا خوار می شمارد ٬نوشیدنی های دیگر را به من ترجیح می دهد٬مرا رفتگر زباله هایش می سازد٬خلوصم را می آلاید و شفافیتم را تیره می سازد.

شنیدم پرندگان اندوه می خورند٬پرسیدم :"پرندگان زیبایم ٬چرا می گریید؟"یکی از آنها نزدیک تر پرید٬بر نوک شاخه ای بلند نشست و وگفت:"به زودی فرزندان آدم با جنگ افزارهای مهلک خود بر این کشتزار می آیند و با ما می جنگند٬گویی دشمنان خونی آنانیم.ما اکنون همدیگر را بدرود می گوییم زیرا نم یدانیم که کدامینمان از خشم آدمی جان سالم به در می برد.هر جا می رویم مرگ در تعقیب ماست."

در این هنگام خورشید از پشت قله ها بالا آمد و نوک شاخه ها را با تاجی از طلا زراندود کرد.این زیبایی را تماشا کردم و از خود پرسیدم :"چرا آدمی باید آنچه را که طبیعت بنا کرده است ویران کند؟"

 

 

 

درختی به مردی گفت: "ریشه های من در اعماق خاک سرخ اند و من به تو میوه می دهم."

مرد به درخت گفت : "چقدر ما به هم شباهت داریم . ریشه های من نیز در اعماق خاک سرخ اند.خاک سرخ به تو قدرت میدهد تا به من میوه عطا کنی و به من می آموزد تا با سپاس و امتنان عطایت را بپذیرم."

 

 

بگذاریدسفره شما محرابی باشدو بر آن پاکان و بی گناهان جنگل و دشت٬بهر چیزی در وجود انسان قربانی شوندکه پاک تر و بی گناه تر است.

می دانستم که زمین به عروسی زیبا می ماند که برای افزودن به زیبایی اش٬زیورآلات مصنوعی نیازی ندارد.زمین به جامه سبز مرغزارانش ٬به ماسه های طلایی سواحلش و به سنگهای پربهای کوهستان هایش راضی است.

درختان شعری هستند که زمین بر صفحه آسمان می نویسد.ما درختان را می اندازیم و از آنها کاغذهایی می سازیم تا بی چیزی خویش را بر آنها ثبت کنیم.

 

 

طبیعت دستان پذیرای خویش را به سوی ما دراز می کند و مارا فرا می خواند تا از زیبایی اش بهره مند شویم ؛اما ما از سکوتش می هراسیم و به هیاهوی شهراها می گریزیم ٬تا در آنجا مانند گوسفندانی گریزان از چنگال گرگی وحشی ٬در هم توده شویم.

ای زمین تو چه زیبایی و شکوهمند!

چه تمام و کمال است فرمانبرداری ات از روشنایی٬و چه ناب است تسلیم تو در برابر خورشید !

چه دلپذیری تو ای زمین٬با آن سایه ات و چه افسونگری تو با آن نقاب تاریکی ات!

چه دلنواز است آواز سپیده ات٬و چه بی رحم است ستایشهای شبانگاهی ات!

چه بی نظیری تو ای زمین و چه باشکوهی!

 

  ("جاودانه ها" اثر جبران خلیل جبران )

 

 

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام ...

 

 

اینم یه چند بیت از فروغ فرخزاد برای اونایی که عاشق فروغ هستن . امیدوارم خوششون

 

بیاد .

 

بر دوچشمش دیده می دوزم به ناز

 

خود نمیدانم چه می جویم در او

 

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

 

بگذرد از و جاه و مال و آرزو

 

 

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

 

من چه گویم قلب پر امید را

 

او به فکر لذت و غافل که من

 

طالبم آن لذت جاوید را

 

 

بقیه حرفامم بمونه توی دلم که نگفتنش بهتر از گفتنشه !! ..   .

 

شب قشنگه.خیلی .شده تا حالا نتونید با کسی حرف بزنید؟شده منتظر اومدن شب بمونید؟شب که

 

 بیاد همه چی آروم و بی صداست. حتی سلام و خداحافظی آدما. شب وستاره ها.

 

 

"ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها "...

 

 

مطمئن باش و برو . ضربه ات کاری بود. دل من سخت شکست. برو تا راحت تر تکه های دل

 

 خود را سر هم بند زنم.

 

 ... خداحافظ  ..

 

 


 

نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 4:34 موضوع | لینک ثابت


 

یه چیزی  بگم؟؟!

تو دل هر آدمی سه تا زنجیره هست که به هم متصلند.این زنجیره ها هر کدوم جای خودشون نشستن و تکون نمی خورن.ولی وای به روزی که یکیشون بلرزه.

آره یکیش که بلرزه کافیه تا یه عمر صدای لرزیدنش تو گوشت بپیچه و هی داد بزنه با توٲم دیوونه !دیدی با خودت چی کار کردی؟

یه روز یکی اومد پیشم و شروع کرد به حرف زدن. بنده خدا دلش پر بود.عاشق شده بود.دلش لرزیده بود.زنجیره های توی دلش تکون خورده بودن . به حرفاش گوش دادم .تا آخر. بعد بهم گفت :عاشق شدی؟گفتم نه . گفت: آدم نمی دونه چی به سرش میاد. بالاخره یه روزی ٬ یه جایی ٬ یه نفر ٬  پیدا میشه که بهت بفهمونه اون چیزی که داره تو سینه ات میزنه مال خودت نیست. مال یکی دیگه است و باید به عشق یکی دیگه بزنه.

وقتی ازش جدا شدم کلی بهش خندیدم. به دوستم گفتم راستی فلانی اینطوری گفت!یه روزی ٬یه جایی ٬یه نفر ...   .

ولی وقتی تو بحر جامعمون رفتم ٬وقتی شنیدم  یکی از عشق یکی دیگه خودکشی کرده٬وقتی پای درد دلای این و اون نشستم٬تازه فهمیدم چقدر تو دنیای بچگیهام غرق شدم و از دور و برم بی خبرم .

تازه می فهمیدم که همه باید عاشق باشن تا زنده بمونن. زنده نه به معنای نفس کشیدن! نه. به معنای زندگی کردن .

ولی انگار توی جامعه ما تنها راه عاشق شدن و زنده موندن عشق به جنس مخالفه .عشقای دیگه گم شدن .جایی ندارن .اصلا به حساب نمیان .

نمیدونم چرا وقتی میگفتند فلانی 17 سالشه عاشق یه پسر 18 ساله شده مات میموندم که یعنی چی؟

 

بگذریم عاشقی هم از اون دردها شده.حواستون جمع جمع باشه زنجیره های دلتون به تیر هر نگاهی نشون نشه . ارزشش رو داره که این سه تا نعمت خدا که تو دل آدمه واسه با ارزش ترینها تکون بخوره و بلرزه . عشق!!

 

اگه قراره به همین راحتی عشق معنی بگیره ٬ شاید بهتر باشه دوباره معنیش کنیم

 

 

آندم که چشم واقعه گریان است

 بر دردناک فاجعه یاری نیست

تکرار تو دوباره خطا باشد

بی بردتر ز عشق قماری نیست

 

بگذریم. تو چی ؟هییییییییییییییییییی با توٲم؟!  تا حالا عاشق شدی؟؟عشق برات چند روز اهمیت داره؟؟!!

 

 


 

نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 4:42 موضوع | لینک ثابت


 

ای ستاره ها.........................

 

 

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته اید

ای ستاره ها که از ورای ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

 

آری این منم که در دل سکوت شب

نامه های عاشقانه  پاره می کنم

ای ستاره ها اگر به من مدد کنید

دامن از غمش پر از ستاره می کنم

 

با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوش تر است

در کنار این مصاحبان خود پسند

ناز و عشوه های زیرکانه خوش تر است

 

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من

دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

ای ستا ره ها چه شد که بر لبان او

آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد

 

جام باده  سرنگون و بسترم تهی

سر نهاده ام به روی نامه های او

سر نهاده ام که در میان این سطور

جستجو کنم نشانی از وفای او

 

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک

کاین چنین به قلب آسمان نهان شدید

ای ستاره ها ستاره های خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نیست

تا که کام او ز عشق خود روا کنم

لعنت خدا به من اگر به جز جفا

زین سپس به عاشقان با وفا کنم

 

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک

سر به دامن سیاه شب نهاده اید

ای ستاره ها کز آن جهان جاودان

روزنی به سوی این جهان گشاده اید

 

رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها ٬ستاره ها٬ستاره ها

پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟

.........................................................    (فروغ - اسیر)

 

 

 

از ستاره ها گفتیم و آسمان و فروغ. یه کمی هم از خودمون بگیم و زمین.

 یه وقتایی آدم  یه اتفاقاتی براش می افته که حتی فکرش رو هم نمیکنه.

یه روز برای یکی از عزیزام اتفاق بدی افتاد .اونقدر بد که تمام وجودم لرزید. نمیتونستم به کسی بگم. بد جوری بغض کرده بودم.تا چند وقت صدام گرفته بود.دلم میخواست داد بزنم .اونقدر داد بزنم که گلوم پاره بشه و اون بغض سنگین لعنتی ولم کنه و خلاص شم.

پای حرفاش که نشستم دیدم دلش پره .گرفته.

گفت خدا کجاست؟ نیست! اگه بود که ...   .

اونقدر برام عزیز و محترم بود که هیچی نگفتم فقط زیر لب گفتم خدا بزرگتر از آن است که وصف شود. بعد ش مسخره ام کرد که :  نکنه داری  ورد  می خونی !چی داری میگی زیر لب ؟!

 

"خدای را ناخدای من ٬مسجد من کجاست"

 

بگذریم.داریم روی زمینی زندگی می کنیم که بر خلاف ظاهرش خیلی لغزنده ست.مراقب نباشیم کله پا میشیم.

اینو شما بهتر از من میدونید.             مگه نه؟؟؟

اون عزیزی  هم که گفتم خودش بهتر از من می دونه که خدا هست. اینو مطمئنم .

 

 


 

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 17:20 موضوع | لینک ثابت


 

چند روزه دارم با خودم کلنجار میرم که بگم یا نه؟

قضیه همون حرفیه که مونده رو دلم اما نمیتونم بگم.آدم تنهایی کم میاره.کم میاره !همیشه دلش می خواد یکی حرفاشو بشنوه.

خدا رو شکر ..خیلیها گوش شنوا دارن اما ...   .

بگذریم.انگار امشبم نمیتونم حرف بزنم.تا من بخوام راه بیافتم و اینجا یه چیزایی بنویسم همه شما خسته شدید.می دونم .

 

 

" نیست یاری تا بگویم راز خویش

ناله پنهان کرده ام درساز خویش

چنگ اندوهم خدا را زخمه ای

زخمه ای تا برکشم آواز خویش "

                                                                   (فروغ)

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 22:29 موضوع | لینک ثابت


شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ٬ تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم.تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 


 

نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 19:8 موضوع | لینک ثابت


این جهانی که همش مضحکه و تکراره        تکه تکه شدن دل چه تماشا داره

هنوز تصمیم نگرفتم چی بنویسم .راستش اتفاقی اومدم وبلاگ درست کردم و حالا نمی دونم چی می خوام بگم .یعنی میدونم ولی نمیتونم.

شده تا حالا نتونید حرف بزنید؟ندونید چی باید بگید؟آها .. همون دیگه !منم همونطوری شدم.

یه روز توی خیابون به یه پسربچه ۱۳ -  ۱۴ ساله بر خوردم .قضیه مربوط به دو سه سال پیشه ولی هنوز توی ذهنمه.خیلی وقتا یادم میاد.اعتیاد داشت.چشاش وا نمیشد.خسته بود انگار همه دنیا رو رو کولش گرفته بود.

وقتی دیدمش تمام بدنم یخ زد.از سر درد روی جدول کنار خیابون نشستم و با خودم گفتم این دیگه چه زمونه ایه؟فکر کردم خونوادش چی می کشن؟

یه لحظه فکر کردم که اگه زبونم لال داداش من...  .

نمیخوام ادامه بدم ولی همیشه برام سوال بوده.اون پسر بچه ای که باید توی کوچه ها با هم سن و سالاش گل کوچیک بازی می کرد و یا خیلی کارای دیگه حالا حتی قدرت راه رفتن رو هم نداشت.

بگذریم .نمی خواستم و نمیدونستم چی باید  بگم و بنویسم .ناخودآگاه این موضوع یادم اومد.مثل خیلی از بد بختیهای دیگه که هر روز شاهدیم و هر روز هزار بار میگیم خدیا بزرگیتو شکر.

راستی امروز پایان نامه ام رو دادم .تموم شد.موضوش ختنه زنان بود.یه درد دیگه از این همه دردی که تو دنیا هست.ختنه.ختنه زنان.شکنجه.تیغ جهل.آدم میمونه که چی بگه.شاید یه بخشاییش رو نوشتم .فعلا باید برم.


 

نوشته شده توسط سمانه در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 14:28 موضوع | لینک ثابت


مهتاب


 

نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت


باهرکه رفت رفت دلم مال من که نیست

این درد کهنه قصه امسال من که نیست


 

نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 ساعت 11:4 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting